یکم) در شرایط کنونی گروه ها و فعالین سیاسی در ایران در نوعی فقدان استراتژی به سر می برند و فارغ از دلایل این فقدان استراتژی نکته مهم این است که هیچ حرکت مؤثری در راستای دستیابی به یک استراتژی واقعی و تأثیر گذار نیز مشاهده نمی شود.
دوم)انسان سیاسی چنانکه از معنای واژه سیاست پیداست یعنی انسانی که نسبت به نوع حاکمیتی که بر جامعه خود حکم فرماست حساسیت دارد و درصدد عقلانی و اخلاقی کردن حاکمیت موجود است٬ و از نظر من این احساس مسئول بودن درباره نوع تعامل حکومت با جامعه به هیچ وجه تعطیل بردار نیست.
سوم) با توجه به نکات مورد اشاره در بالا و نیز با تأکید بر اینکه اصلی ترین نماد نوع تعامل تمامیت خواهانه با جامعه توسط حکومت وجود یا فقدان زندانیان سیاسی در آن جامعه است٬ مسلم است که من هم به عنوان یک انسان سیاسی با دوستانم هم عقیده ام که باید در عرصه سیاست فعال بود و نباید به انزوا و بی عملی سیاسی کشیده شویم. اما بر این باور هم هستم که در این شرایط فقدان استراتژی در پیش گرفتن یک نوع استراتژی حد اقلی یعنی استراتژی کرم شب تاب بهتر از انجام اقدامات بدون پشتوانه مشخص (فعال بودن به صرف فعال بودن)و البته بهتر از بی عملی سیاسی نیز است.
چهارم)کرم شب تاب چنانکه از نام آن پیداست٬ در تاریکی شبها به اندازه ای مشخص از اطراف خود را( که البته بسیار محدود است) با نور بر افروخته از وجود خویش روشن ساخته و در همان محدوده کوچک اطراف خویش بر ظلمت شب غلبه می کند. در شرایطی که خورشیدی در آسمان نیست و یا ماهی کامل و یا نورافکن ها و... که ظلمت شب را به عقب براند٬ باور کنید که عمل کرم شب تاب عملی شجاعانه و در خور تقدیر است
دوستان روی آوردن من به اینترنت و فضای مجازی در پی باور به در پیش گرفتن استراتژی کرم شب تاب در شرایط کنونی ایران است. در حال حاضر با باور من عمل تمام عیار سیاسی به دلیل فقدان استراتژی حداکثری مشخص و دلایل دیگر نه ممکن است و نه شاید مطلوب٬ بنابراین هرکدام از ما باید در محیط های شخصی خود ازقبیل اعضای خانواده٬ دوستان(چه در دنیای واقعی و یا دنیای مجازی که در آن هستیم) اقدام به روشن کردن اذهان درباره تمامیت خواهی و استبداد موجود کند و به خصوص درباره زندانیان سیاسی در بند ذهن اطرافیان خویش را روشن سازد. به امید روزی که مجال و زمانه طرحی نو در انداختن! فرا رسد.
ان شاءالله
هفته جاری دکتر علیرضا علوی تبار به اتهام ایراد سخنرانی درباره خطرات نظامیگری در ایران در دادگاه انقلاب تهران محاکمه شد.که به گفته ایشان تا هفته بعد حکم دادگاه صادر می شود.ضمن آنکه امیدوارم ایشان در حکم نهائی دادگاه انقلاب تبرئه شوند بد ندیدم درباره دکتر علوی تبار به ذکر نکته ای پردازم خصوصاًبرای آنها که همه فعالین اصلاح طلب داخل ایران را همدست حاکمیت موجود می دانند.
زمستان سال گذشته بچه های حوزه شمال تهران جبهه مشارکت سلسله کلاسهائی را به عنوان سکولاریسم، دموکراسی و حکومت دینی برگزار کردند که مدرس این کلاسها دکتر علوی تبار بود. در پایان این کلاسها معمولاً بحثهای متفرقه عالم سیاست در می گرفت که در یکی از جلسات بحث به مسأله اعدامهای سال ۱۳۶۷ رسید و یکی از حاضران درباره سکوت اصلاح طلبان فعلی در برابر آن اعدامها پرسید
که آقای علوی تبار ضمن تقبیح آن اقدام اشاره کرد که در همان سال و در گرما گرم آن واقعه، اقدام به نوشتن نامه هائی به سران نظام کرده اند و درباره این اقدام به آنان تذکر داده اند که اگر اشتباه نکنم یکی از آن نامه ها خطاب به آیت ا... منتظری بوده که اصلی ترین مخالف آن جنایتها در میان سران جمهوری اسلامی بود.
با توجه که آن زمان آقای علوی تبار از جایگاه کنونی خویش برخوردار نبوده است صرف نوشتن این نامه ها و مخالفت با آن اعدامها از نظر من ارزشمند بوده است. و نشان از صداقت ایشان در رفتار سیاسی شان دارد چیزی که در عالم سیاست مطاعی است کمیاب.
کمتر از دو سال پیش در یکی از نشریات خواندم که آقای خامنه ای در فتوائی هرگونه اعتصاب را در نظام جمهوری اسلامی ایران حرام دانسته بود در روزهای اخیر که شاهد اعتصاب کارگران شرکت واحد بودم به یاد آن استفتا و آن فتوا افتادم واقعاًباید آفرین گفت به حمیت و غیرت این عزیزانی که برای گرفتن حق خود منتظر اجازه حاکمان نماندند
این نکته خاطره مجلس ششم را برایم زنده کرد که مصوبه تغیر قانون مطبوعات را به صرف نامه مخالفت آمیز آقای خامنه ای از دستور کار خود خارج نمود مصوبه ای که طرح آن حق مجلسیان بود و مخافت با طرح آن امری خلاف قانون اما نمایندگان مجلس در برابر این اقدام غیر قانونی سکوت کردند و آن سکوت سر آغازی بود بر شکست اصلاح طلبان در ایران همان گونه که دیدیم
این اقدام کارگران شرکت واحد درسی است برای همه آنان که قیام در برابر ظلم را منوط به به صدور اذن ظالم می دانند و براستی که جز تباهی هیچ سرنوشتی در انتظار اینگونه افراد و گروه ها نیست
در چند ماه گذشته فعالیتهای سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران وحومه که در پی اعاده حقوق قانونی و انسانی خود اقدام به تشکیل این سندیکا و انجام فعالیتهای مرتبط با آن نمودند؛ فضای یخ زده و یأس آلود سیاسی در ایران را تحت تأثیر قرارداد و متأسفانه شاهد برخورد شدید نیروهای امنیتی حاکمیت با فعالین این سندیکا و در بند شدن برخی از آنان بودیم.
به خاطر در دارم سران احزاب اصلاح طلب دلیل فعال نبودن خویش در میان اقشاری چون کارگران و کشاورزان و اقشار از این قبیل و بسنده کردن به طبقه متوسط جامعه را فعال نبودن اینگونه طبقات و روحیه سازشکارانه آنان می دانستند ( در ساختار تشکیلاتی احزاب اصلاح طلب نیز کمیته های چون کارگران و... فقط به صورت ظاهری وجود دارند و عملاً کارکرد لازم را ندارند.) و هیچگاه به صورت جدی شاهد ورود اصلاح طلبان به حوزه مسائل کارگری و... نبودیم. اینک که شاهد اقدامی چنین جسورانه از سوی کارگران زحمتکش شرکت واحد بودیم ؛ انتظار این بود که گروهای اصلاح طلب به صورتی جدی به حمایت آنان برخیزند ولی متأسفانه شاهد بودیم که آقایان مدعی اصلاح طلبی حداکثر فعالیتی که داشتند (البته آن هم برخی و نه همه) صدور بیانیه و نوشتن مقاله در مطبوعات بود.
باتوجه به اینکه ايران عضو سازمان جهانی کار است و ملزم به رعايت معيارهای ILO و خواسته های سندیکا هم مطابق بیانیه های آن کاملاً قانونی و منصفانه بوده است و اتهام هیچ عمل براندازانه و سیاسی را نمی شود با هزار من سریش به این سندیکا وارد کرد؛ چه می شد اگر برای مثال دکتر مصطفی معین ( کاندیدای اصلاج طلبان پیشرو در انتخابات گذشته) برای اعلام همدردی و همراهی با کارگران شرکت واحد به میان جمع آنان می رفت و به نوشتن مقاله ای در جریده شرق اکتفا نمی کرد و یا شاهد برگزاری نشستهایی در حمایت از کارگران شرکت واحد توسط احزاب و گروهای اصلاح طلب بودیم .
پرویز پیران که در زندان اوین در بند است در آن شرایط سخت که انسان بر روان خویش به سختی مسلط می شود در حمایت از کارگران شرکت واحد بیانیه صادر می کند و فلان حزب سیاسی که دارای دستگاه عریض طویل اداری و تشکیلاتی و مدعی رهبری اصلاحات در ایران است نیز بیانیه صادر می کند. قضاوت با شما!!
چندی پیش در خبری خواندم که آقای عمادالدین باقی به عنوان رئیس انجمن دفاع از حقوق زندانیان پشنهاد انتخاب زندان بان نمونه را به سازمان زندانهای کشور داده بود که برایم بسیار باعث تعجب و تأسف بود. آقای باقی انگار نمی داند که در این کشور هنوز زندان های قرون وسطائی چون زندان رجائی شهر کرج وجود دارد که هیچ ناظر بیرونی اجازه گذر از اطراف آن را هم ندارد چه برسد به بازدید داخل زندان؛ و هر از چندگاهی از طریق زندانیان سیاسی داخل آن، آنهم بوسیله به خطر انداختن جانشان{بخوانید اعتصاب غذا} وضعیت خوفناک و غیر انسانی آن به بیرون درز پیدا می کند آن وقت جناب آقای باقی چطور صحبت از انتخاب زندان بان نمونه می کنند. به نظرم تئوریهای اعتدال گرا و میانه رو بش از حد باعث جوگیر شدن برخی آقایان فعال سیاسی و حقوق بشری شده است. هرچند برای آقای باقی و اعضای انجمن دفاع از حقوق زندانیان به خاطر برخی تلاشهای شان احترام قائلم ولی در مجموع فکر می کنم استراتژی مناسبی برای بهبود وضعیت زندانیان درپیش نگرفته اند
آدم را یاد فضاهای تیر و تار رمانهای کافکا می اندازد،البته با این تفاوت که آن رمان است و حاصل تخیل نویسنده ولی این یکی واقعیتی وحشتناک در بغل گوش ما در شهرستان کرج. گزارش خانم بانین در حالی منتشر می شود که گروههای زیادی به عنوان منتقدواپوزیسیون یا دیدبانان حقوق بشر در ایران فعالیت دارند ولی هیچگاه تلاشهای آنان از محدوده سلول اکبر گنجی در زندان اوین فراتر نرفته است
برخی از زندانیان این زندان مخوف را بشتاسید:
۱. ارژنگ داوودي: مهندس، معلم و شاعر، حدودا ً ۴۹ ساله. در سال ۲۰۰۳ دستگير شد و در سال ۲۰۰۵ به ۱۵ سال حبس، تبعيد به منطقه بد آب و هوا، ۵ سال محروميت از حقوق مدني و ۷۰ ضربه شلاق محکوم شد. اتهامش اين بود که به يک خبرنگار کانادايي کمک کرده تا فيلم مستندي درباره زهرا کاظمي بسازد، عکاس کانادايي که در حين بازجويي در زندان اوين بر اثر ضربات وارده کشته شد. داوودي از زمان حبس ناگزير بوده است بدرفتاري هاي مختلف و بازجويي هاي شبانه را تحمل کند.او را در زمان دستگيري به شدت کتک زدند و حدوداً صد روز در سلول انفرادي نگه داشتند. انتقاد از حکومت و اتهام به مسوولان در خصوص نقض حقوق بشر از جمله دلائل ارائه شده براي محکوميت او هستند. در ابتدا به او اتهام زدند که جاسوس است و عضو "سازمان مخفي" نامعلومي است. داوودي از صدمات چشم و گوش ناشي از بدرفتاري با وي رنج مي برد. او را با زنجير به دادگاه مي بردند. دادگاه وي بدون حضور هيات منصفه و پشت درهاي بسته تشکيل مي شد و هرگز به او اجازه نداده اند پرونده خود را ببيند. ارژنگ داوودي به همراه شش نفر از ديگر زندانيان سياسي رجايي شهر اواخر ژانويه ۲۰۰۵ در اعتراض به حبس خود در بخش "جنايتکاران خطرناک" زندان دست به اعتصاب غذا زد. در واقع خبرنگاران افشا کرده اند که اين زندانيان سياسي با حمله و تهديد قاتلان و جنايتکاران خطرناک ديگر روبه رو بوده اند. اين اتفاق حداقل چهار بار رخ داده است. داوودي چندي پيش تجربيات ناگوار خود را از زندان نوشت، اما اخيراً يادداشتهاي او نيز در زندان ضبط شدند. اين يادداشتها جرقه کوچک ديگري بودند که از چشم دنياي بيرون دور ماندند و اتهام ديگري را بر اتهامات ارژنگ افزودند.
۲. بينا داراب زند: فعال سياسي، حدودا ً ۴۶ ساله. او در اوت ۲۰۰۴ زماني که جلوي ساختمان سازمان ملل در تهران براي آزادي زندانيان سياسي تظاهرات مي کرد دستگير شد. وي مجبور بود مدت ۲ ماه سلول انفرادي را تحمل کند. شعبه ۲۶دادگاه انقلاب پرونده داراب زند را بررسي کرد. او به ۳.۵ سال حبس، ۵ سال محروميت از حقوق مدني و ۵۰ ضربه شلاق محکوم شد. اتهامات وي عبارتند از: مشارکت در تظاهرات غيرقانوني، انجام مصاحبه با راديوهاي بيگانه و همکاري با مخالفان حکومت. او همچنين در ژانويه /فوريه ۲۰۰۵ در اعتراض به حبس زندانيان سياسي در بخش " جنايتکاران خطرناک " رجايي شهر دست به اعتصاب غذا زد.
۳. مهرداد لهراسبي : کتابفروش دوره گرد جلوي دانشگاه تهران که در سيزدهم ژوئيه ۱۹۹۹ به خاطر شرکت در تظاهرات دانشجويي همان ماه دستگير شد. دادگاه انقلاب تهران ابتدا او را به مرگ محکوم کرد، سپس محکوميت وي به ۱۵ سال حبس و بعد از آن به ۱۰ سال حبس کاهش يافت. گفته مي شود که با لهراسبي به شدت بدرفتاري شده است. بعد از اينکه سالهاي زيادي را در اوين سپري کرد هم اکنون در زندان رجايي شهر به سر مي برد و ظاهرا ً به لحاظ جسمي و روحي در وضعيت بدي قرار دارد. او سريعا ً به کمک نياز دارد
برای مطالعه متن کامل این گزارش اینجا کلیک کنید: .روزنامه الکترونیکی روز

یادش به خیر. نامه ای است یادگار روزگاری نه چندان دور. خاطره به یاد مانده است اما در قفس سینه انگار طعم اش به تلخی می زند..
شیر هنوز در بند عسس گرفتار است.

خبر بلبل اين باغ بپرسيد که من
ناله اي مي شنوم کز قفسي مي آيد
گنجي عزيز ، اين بلبل بوستان مطبوعات و گنجي صفتان بسيار ديگر را ديري است عسس دست بربسته است. آنان در انتظار نگاهي معدلت جويانه اند. آيا اين را هم از آنان دريغ مي کنند؟ آزادي سرافرازانه آنان را خواهانيم. ايشان اهل استرحام ذلت طلبانه نيستند.
و تو اي گنجي نازنين :
شير را بر گردن ار زنجير بود
بر همه زنجير سازان ، مير بود
اي گنج در ويرانه ، اي شير در زنجير، اي آبروي دليري و اي نماد آزادگي! خطاي ما و تو اين بود که عدل علوي و عشق مولوي را از فقه فرسوده صفوي طلب کرديم. اين پنداري ويران بود و اينک ويرانتر شده است و تو تاوان آن خطا را به جاي همه ما مي پردازي. تو آزاده تر بودي و اکنون از همه دربندتري. اينک آزادگي تو به ثبت تاريخ رسيده است هر چند آزادي تو ديرتر برسد. دل قوي دار که رهايي نهايي از آن توست. تو نشکسته اي ، زندان و زندانبان ، شکسته تواند. دل قوي و تن درست دار. ويران مشو که ويراني تو ويراني ماست. «پنهان مشو که روي تو بر ما مبارک است ». «سلامت همه آفاق در سلامت توست ». سلامت تو کوبنده تر از شهادت توست و يک قهرمان زنده برتر از صد قهرمان خفته ؛ و يک شمع روشن برتر از صد شمع خاموش؛ و خون قلم برتر از خون شهيد.
روزه سي روزه خود را به پايان بر؛ عيد فطر آزادي است؛ افطار کن. « وجود نازکت آزرده گزند مباد». گنج آزادگي و کنج قناعت تو را مبارک باد.
گنج آزادگي و کنج قناعت ملکي است
که به شمشير ميسر نشود سلطان را
اين بدر مي رود از باغ به دلتنگي و داغ
و آن به بازوي فرح مي شکند زندان را
ماه کنعاني من ، مسند مصر آن تو شد
وقت آن است که بدرود کني زندان را.
21 تيرماه 1384
دوست عزیز !
این وبلاگ بصورت آزمایشی فعالیت می کند.
خوشحال می شوم با نظرات خودت من را در ادامه این راه تنها نگذاری.