۲- افشاگری علیه حاکمیت استبدادی و بی حیثیت نمودن آن نخستین اصل و وظیفه آزادیخواهان در هر زمان و مکانی است٬ و بهترین وسیله برای این کار روی آوردن به ادبیات است٬ زیرا درقالب یک شعر بهتر از یک متن علمی و تحلیلی می توان با عامه مردم که مخاطب ما هستند سخن گفت و در ضمن از هزینه احتمالی نیز شاید کاسته شود.
و اما آن شعر مهرداد تا آنجا که به یاد دارم چنین است٬ اگر دوستانی آن را شنیده اند و غلطی در آن می بینند٬ یاد آوری کنند:
پای یک مسجد متروک بنای ده ماست نو تر از منظره ها مقبره های ده ماست
خانه هامان گلی و پنجره هامان بسته فقط این مسجد متروک بنای ده ماست
کدخدای ده ما هرچه بگوید حق است کدخدائی ده ما نیست خدای ده ماست
کدخدا را چو خدا قبله حاجت کردیم کدخدائی و خدائی که بلای ده ماست
خاک نفرین شده ها مرکز طاعون زده ها تخم آفت زدگی در گل و لای ده ماست
پدرم کز ده بالا که غروب آمد گفت هرچه بدبختی و درد است برای ده ماست
آه چوپان جوان خسته نباشی بنواز فقط این نی لبکت لطف صفای ده ماست
مسعود بهنود در سرمقاله دیروز جریده ی شرق خطر حضور نیافتن هوادارانش در مراسم خاکسپاری خود را به جان خرید و پیش از مرگ اعلام کرد تنوع بم صدای کلاغ را بر زق زق ناخوش صدای بلبل ترجیح می دهد. وی همچنین به محمد علی شاه مرحوم حق داد وقتی که صوراسرافیل ملعون٬ ام خاقان مادر گرامی وی را فاحشه می خواند طناب به گردن وی انداخته و به قلتشن های باغ شاه دستور دهد از دو طرف بکشند تا مادر به عزایش نشیند. بهنود همچنین نسبت به بیماری افسردگی ام خاقان مادر محمد علی شاه اعلام نگرانی کرد.
بهنود همچنین با اعلام اینکه درتمامی کابل های برق در مملکت ایران برق با ولتاژ مختلف جریان دارد٬ و نیز در لوله های آنجا آب جاریست٬ از مردم ایران خواست که به خاطر این نعمات نتنها بایدحاکمان فعلی خویش را ارج نهند بلکه نسبت به حاکمان گذشته خویش نیز باید ادای احترام کنند. ایشان همچنین افزود٬ داریوش شاه هخامنشی مرحوم نیز به هزاران کارگری که در ساخت تخت جمشید مشارکت داشتند نیز٬ درسته که حقوق نمی داد ولی به مقدار مکفی آب و غذا در اختیارشان می گذاشت(در این لحظه جمعیت حاضر در محل مصاحبه با درخواست بهنود نثار روح مرحوم داریوش صلوات فرستادند).
آگاهان مسائل بر این اعتقادند که همین روحیه کلاغ پسندی آقای بهنود باعث شده که ایشان در تمامی طول زندگی با برکت خویش از زمان شاه ملعو..ببخشید مرحوم محمد رضا شاه تا زمان رئیس جمهور محبوب احمدی نژاد به نوشتن مقاله در جراید کثیر الانتشار کشور بپردازد.
این آگاهان همچنین این سرمقاله را با سخنان آنارشیست ملعون معروف اکبر گنجی در نقد روزنامه نگاری امروز ایران بی ارتباط نمی دانند.
چون در مطلب قبلی قدری ذکر مصیبت کردم٬ و در عالم احساس(خنده و گریه) انگشت جهالت بر کیبورد بطالت کوبیدم(لطفاْ از سوء استفاده از این جمله بپرهیزید.). این جمله اسپینوزا را به یاد آوردم٬ و دیدم در کنار آن ذکر مصیبت بد نیست به این هم اشاره ای کنم٬ که بر اساس سلسه مراتب اندیشه - اراده - عمل٬ این توصیه اسپینوزا در واقع توصیه به خروج از وادی احساس به وادی اندیشه است که اگر در وادی اندیشه دپرس(احساسی) نشویم٬ با کمک اراده به وادی عمل می رسیم.البته این توصیه را هم دارم که زیاد هم نیندیشید چون قطعاْ هیچگاه دیگر به وادی عمل نمی رسید.
درباره رامین جهانبگلو هیچ فعالیت مفیدی را در این چند روزه ندیدم. چرا؟ باید به این فکر کرد که چرا دربرابر دستگیری یک روشنفکر عرفی و نه دینی٬ تا بدین حد عاجزیم و حداکثر توانمام در فضای مجازی خلاصه می شود.
هر واقعه تلخی که بر سرمان می آید٬ در محافل و گفتگوهایمان از وادی گریه و خنده(احساس) و ذکر مصیبت خارج نمی شویم. جهل یعنی همین یعنی گریه کردن و خندیدن یعنی نیندیشیدن. و این است که می گویم انگشت جهالت بر کیبورد بطالت کوبیدن.
دریغا٬ سرزمین نگون بخت که از به یاد آوردن خود بیمناک است. کجا می توانیم آن را سرزمین مادری بنامیم که گورستان ماست٬ آن جا که جز از همه جا بی خبران را خنده بر لب نمی توان دید٬ آن جا که آه و ناله و فریادهای آسمان شکاف را گوش شنوائی نیست. آن جا که اندوه جانکاه چیزی ست همه جا یاب. و چون ناقوس عزا به نوا درآید کمتر می پرسند که ازبرای کی ست٬ و عمر نیکمردان کوتاه تر از عمر گلی ست که به کلاه می زنند.و می میرند پیش از آن که بیماری گریبانگیرشان شود.
در این دورانی که غم در دل و بغض در گلو٬ کنج عزلت گرفتم (که امیدوارم رو به پایان باشد)٬ یکی از مُسکن های روانم خواندن ادبیات بود٬ از جمله نمایشنامه «مکبث» اثر جاودانی شکسپیر شاعر انگلیسی٬ متن بالا بخشی از پرده ی چهارم٬ مجلس سوم این کتاب است که به واقع آن را مناسب حال سرزمین نگون بخت مادریم دیدم.
به باور من حرمت مخلوقات الهی(اعم از نوع انسان یا دیگر انواع حیات) و لزوم حفظ آن توسط آدمی بزرگترین وظیفه او و مهمترین نکته مدرسه اخلاق بشری است٬ که هر آدمی زاده ای باید فرا گیرد و بکار بندد.
برای من دیدن صحنه سر خوردن پیرمردی در میان برف انباشته پیاده روهای خیابان ولی عصر در زمستان٬ بسیار ناگوارتر و غم انگیزتر از شنیدن سخنان امیر قطر درباب خلیج فارسی عربی خواندن خلیج فارس است. دوستان وطن پرستم بر من ببخشایند که من فکر ناکرده چنین می اندیشم و شاید بهتر است بگویم چنین احساس می کنم.
الغرض٬ شکسپر در متن بالا انسان را در محوریت مفهوم وطن قرار داده که من براستی به این فهم از وطن باور دارم و شاید به این دلیل باشد که گاه ارزش مرزهای ساخته دست بشر و... در نظرم کم یا هیچ می شود و خود را جهان وطنی می یابم. حال غصه ی قصه ی این انسان و منزلگاه زمینی او و خدای خالق آن بماند برای بعد.
رامین جهانبگلو را چند روز پیش به زندان افکندند و غم این مصیب دربرابر غم بی چارگی ما و ناتوانیمان از کمک مؤثر برای رهائی وی و دیگر زندانیان دربند هیچ نیست. نمی دانم تا کی؟ تاکی؟ و تاکی؟ چو مرغ خانگی اندر غم بی دانگی٬ وبلاگ٬ اینترنت٬ صفحه کلید و....
همیشه یه دل خوشی دارم برای غم دل و مصیبتهای اون٬ که: اذا اصابتهم مصیبه قالو ان لله وانا علیه راجعون.