مرا رها کرده٬ چند وقتی است که به او مشکوکم٬ این روزهای آخر خیلی دری وری بارش کردم٬ هرکی جای اون بود تا حالا رفته بود٬ می دونستم از بعضی کارام بدش میاد اما انجام میدادم٬ بعضی کارا را هم که دوست داشت انجام بدم نمی دادم٬ به خودم که نمی تونم دروغ بگم٬ دوستش دارم هرچند گاهی به حد جنون عصبانیم می کنه گاهی فکر می کنم فحشهای که بهش دادم حقشه اما...رفته٬ یعنی نرفته ولی ........
یه مدتی نیستم٬ ببینم چی میشه.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/06/22ساعت 5:29 قبل از ظهر توسط احمدرضا حائری
|
چند روز پیش آرتین خان ما هم به دنیا آمد٬ و ما هم بالاخره نمردیم و دائی شدیم. کودکان را فارغ از نسبتشان با خودم دوست دارم حالا چه شود اگر کودکی را در آغوش بگیری که خواهر زاده ات هم باشد. ما که مردیم از خوشحالی زایش این کوچولوی شیرین عسل٬ البته گاهی مثل دیوانه هائی که تیک عصبی دارند با دیدن آرتین یاد خیام می افتادم که "...ناآمدگان و رفتگان می بینم ..." ولی خوشحالی تولد آرتین دیوانگی را بسرعت از سرم دور می کرد. دائی شدن هم برای خود عالمی دارد اما فکر می کنم این انتسابات به ذات فاقد ارزشند٬ برای من تولد آرتین٬ دوست داشتنی تازه و محملی نو برای تحمل زمختی زندگی است.آرتین کوچولو تولدت مبارک.
*آرتین نامی ایرانی و به معنای پاک و منزه است و نام هشتمین پادشاه ماد نیز می باشد. البته من از جانب آرتین تعهد می دهم که در آینده نسبت به سلطنت اعلی حضرتین رضا شاه و پژمان شاه کبیر هیچ مدعای نداشته باشد.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/06/15ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط احمدرضا حائری
|
آتش فسونساز زبان او تخم حقد کین درونش را گرما می بخشید٬ تا شاید با کمک آن آتش٬ جوجه زشت روی توطئه را از تخم برون آورد٬ چهره تازه او که البته تازه نبود و در همه سالهای گذشته دست سرنوشت بر چشم هایم پرده پوشانده بود تا آن را نبینم٬ مرا به یاد آن آنگلوساکسون رک انداخت که درباره ایرانیان می گفت"دروغ بیماری ملی ایرانیان است" دوست ندارم این حرف را باور کنم چون دوستانی دارم که در صداقت به طفل ۶ ساله ای می مانند٬ اما پذیرفته ام که در بحث از جامعه وجود استثنا قاعده را باطل نمی کند. یاد اتللوی مغربی افتادم و یاگوی خیانتکار که در همه عمر او را "یاگوی شریف درستکار" خطاب می کرد.اما این بار تراژدی زندگی نیمه کاره ماند و نه اتللوی قصه من به سادگی اتللوی شکسپیر بود و نه یاگوی خیانتکار به قدر یاگوی شکسپیر زیرک و باهوش. این نیز بگذرد....اما بیش از هر چیز ناراحت از آنم که چرا من هم باید به این نتیجه برسم که برادر خطاب کردن هابیل٬ قابیل را٬ از سر سادگی او بدانم. نه٬ من نمی توانم چنین باشم و تنها فرقی که شاید در من ایجاد شود این است که چون او که در آزمون صداقت و یکرنگی مردود شد٬ دیگران را هم در چنین آزمونی بیازمایم و قبل از نتیجه آزمون در اعطای عنوان شریف "دوست" و "برادر" دست دلبازی به خرج ندهم.
(برگرفته از یادداشتهای روزانه یک انسان با عنوان....)
+
نوشته شده در شنبه
1385/06/11ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط احمدرضا حائری
|