تذکره ای معروف و شیرین می خواندم از آذر بیگدلی با نام آتشکده( آشنائی با این کتاب را مدیون برادرم سجاد هستم و او هم تهیه آن را مدیون جیب پدرش است.) و در آن ماجرای شعر معروف رودکی را دوباره خواندم که:
بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی
از کوچه رندان مرحوم زرینکوب را می خواندم که اشاره داشت به یکی از غزال های خواجه که ظاهراً در جواب رودکی گفته به دیوان خواجه مراجه کردم، خواجه چنین زیبا و جانسوز گفته بود که:
خیز تا خاطر به آن ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندرین دریا نماید هفت دریا شبنمی
دیروز داستان حماقت محمد خوارزمشاه و پلشتی ترکان خاتون را خواندم و قتل عام کرورها از نفوس سمرقند و بخارا و به توبره کشیدن خاک آن سامان توسط چنگیزیان را و....حیران ماندم در خلقت آدمی....
غرض از نوشتن این سیاهه علاوه بر افاضه فضل که جای خود دارد این بود که به رفقای از حال ما بی خبر حالی کرده باشیم که ما هنوزهم....بله ...هنوز هم آدم! نشدیم!