"صبر خدا چهل سال است."٬ این جمله را این چند وقت دو سه باری شنیدم٬ و نمی دونم چرا همینطوری خوشم اومد و دوست دارم اونو تکرار کنم......... اشکال نداره٬ صبر خدا چهل سال است.

این تصویر گوسفند را در بالا قرارداده ام تا راحت تر مطلب را دریابد!، اقامت چند هفته ای ما در صفحات حاشیه ای ایران که تاکنون نیز ادامه دارد موجوب شده است که لایه های کمتر شناخته شده ای از جامعه غریب ایرانی در مقابل دیدگانمان خودنمائی کنند، تا از محافل سیاسی تهران خارج نشوید و با بخشی هائی از توده های این کشور و به اصطلاح دوستان با کف جامعه( که البته معضلی که طرح می کنم در تهران نیز فت و فراوان وجود دارد ولی در حواشی بیداد می کند) همکلام نگردید، مشکل است که بتوانید قدرت نفوذ، گستردگی و.... آنچه را که من "منطق گوسفندی" نام نهاده ام در این مملکت دریابید.مطلب را سرراست و ساده می گویم: به نظر شما اولویت های زندگی برای یک گوسفند چه چیزهائی هستند؟، یقیناً شما هم با من همعقیده اید که برای یک گوسفند وجود یک چوپان برای در امان ماندن از خطر گرگ ها و دزدها و... مهمترین نیاز زندگی می باشد، که تعبیر بشری آن همان امنیت می باشد. احتمالاً باز هم با من همعقیده باشید که داشتن یک آغول گرم و نرم برای آسایش شب و علوفه و آب کافی برای خوردن دو نیاز مهم دیگر یک گوسفند برای داشتن زندگی سعادتمند است، و البته سعادت این گوسفند در صورت امکان اختیار نمودن یک رأس زوج یا زوجه و تداوم دادن به نسل خویش به حد اکمل خود خواهد رسید، در مجموع می توان چنین نتیجه گرفت که شعار عموم گوسفندان موجود در جهان در سه کلمه خلاصه میشود که عبارت است از: "نان، مسکن،امنیت"، و شاید تعبیر گوسفندی آن همان "علوفه، آغول، نگهبانی" باشد، بماند که در این میان شاید برخی گوسفندان بحث ازدواج، زوج و زوجه را در کنار این سه شعار اصلی مطرح نمایند. پرواضح است که خطاب شعارها و درخواست های جامعه گوسفندی کسانی جز دامداران و یا همان چوپانان نیستند، و چوپانان جهان نیز قطعاً در جهت تأمین خواسته گوسفندان و تحقق درخواست های سه گانه( و یا چهار گانه!) آنان مساعی جمیله خود را بکار خواهند بست، و اساساً مگر چوپانی پیدا می شود که در ارائه این خدمات به گوسفندان تعلل ورزد(مگر چوپانان بی عرضه و نالایق!).... گمان نمیکنم کسی پیدا شود که با اولویت بندی نیازهای گوسفندان که اشاره شد مخالفتی داشته باشد، حالا اگر کسی ناپرهیزی کند و بپرسد که تو مگر گوسفندی بوده ای که مطمئنی نیازهای آنان تنها محدود به این سه مورد( یا چهار مورد!) است؟!، پاسخ می دهم که گوسفند نبوده ام! ولی گوسفند زیاد دیده ام، می دانم گوسفند روزنامه نمی خواند و به تبع آن اگر روزنامه ای را توقیف کردند در حال او تأثیری ندارد؛ گوسفندان حزب و تشکل ندارند و اساساً از وجود چنین چیزهائی خبر ندارند بنابراین اگر اعضای یک تشکل را حبس کنند و تشکلی را منحل کنند در حال او تأثیری ندارد. برای یک گله گوسفند این مهم است که گله های اطراف و همسایه از بیعرضگی چوپان هایشان در نا امنی بسر می برند و وقتی خبر کشته شدن گروهی از آنان را می شنوند با افتخار به قدوبالای چوپان خود می نگرند و با زبان گوسفندی قربان صدقه او می روند. برای گوسفندان این مهم است که چوپان مسیر تردد آنان از آغول تا چراگاه را هموار نماید و نقاط حادثه خیز آن را کاهش دهد!...باور کنید که یک گوسفند هیچگاه از چوپان خود درخواست آزادی را ندارد، و اساساً تا مفاهیمی چون جو، علوفه، کاه، آغول و.... هستند مفهوم آزادی به ذهن مبارک گوسفند خطور نمی کند تا آن را جزء مطالبات خود قرار دهد،..........
رنج صفحه کلید بر خود تحمیل نمودم تا این درد و بغض را که این چند وقت خیلی اذیتم کرد مطرح کنم و آن اینکه وا... و با.... بخش مهمی از مردم شریف ما به معنای واقعی کلمه گوسفدانی در جسم انسانند، گوسفند چه میفهمد آزادی چیست، گوسفند چه می داند دموکراسی چیست، برای گوسفندی که واژه دموکراسی نزد او همچون واژه برف نزد عرب بادیه است چطور می توان از سکولاریسم سیاسی صحبت نمود، چطور می توان..... برای گوسفند امنیت مهم است و علوفه برای خوردن و آغول برای خسبیدن و زنده باد هر چوپانی که این سه را حتی در حداقل آن برای او فراهم نمایند، گوسفند زیاد دیده ام و از دیدن این گوسفندانی که بر روی دو پا راه می روند و لباس می پوشند، غصه زیادی خورده ام، هرگاه با دیدن این گوسفندان به یاد رنجها، زندانها، و جانهای از دست رفته بهترین فرزندان ایران میافتم، عصبانی می شوم، بغض میکنم..... اما باز امیدی دارم و آن امید ناشی از این است که با این گوسفندان دوپا برخلاف همنوعان چهارپایشان می توان گفتگو نمود و فطرت انسانیشان را که در زیر خروارهای حاصل از نیازهای طبیعیشان دفن شده است زنده نمود تا آزادی را بفهمند و منطق گوسفندی آنان جای خود را به منطق انسانی دهدو......و این خود کم امید نیست.
حال خوشی ندارم....نمی دانم ....چرا؟....چرا؟....چرا اینگونه....در وطن....غربت......من.....عشق.....آرمان.....آنجا.....همه چیز.....دیوانگی......شلوغی جمعیت.....تنهائی....دیگران........یا......
دل خوش به آنم که: رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند.
تا ببینیم.......
اهمیت برگزاری نشست اعتراض آمیز نسبت به ترور بینظیر بوتو توسط دموکراسی خواهان ایرانی
حضور بینظیر بوتو در پاکستان فارغ از توصیه و نقش قدرتهای خارجی، جهت محدود نمودن دیکتاتوری نظامی پرویز مشرف بود و تلاشهای اخیر او در این راستا قطعاً برای هر انسان آزادیخواهی قابل توجه و در خور ستایش بود. یک پیشنهاد به دوستان اصلاح طلب دارم، البته از آن نوع اصلاح طلبانی که از حداقل امکانات برای برگزاری همایش و نشستی چند صد نفره برخوردارند:
دوستان عزیز به دادن بیانیه محکومیت اکتفا ننمایند.
برگزاری مراسم بزرگداشت بینظیر بوتو و محکوم نمودن ترور او توسط احزاب اصلاح طلب و سخنرانی شخصیتهائی چون خاتمی، کروبی و...( با همه نقدهائی که به امثال این حضرات وجود دارد!) در چنین مراسمی، می تواند گویای نوعی همگرائی منطقه ای دموکراسی خواهان خاور میانه ای باشد.
فراموش نکنیم که بعید نیست روزگاری بر سر ما نیز چنین آید. و به یاد داشته باشیم که دموکراسی خواهی به عنوان یک گفتمان ظرفیت تبدیل شدن به یک گفتمان اصیل( نه از نوع آمریکائی آن) فرا ملی و منطقه ای را دارد و در این راستا عملی نمودن چنین پیشنهاداتی واجد اهمیت می باشد.....
اگر دوستان چنین برنامه ای را برگزار نمایند ما هم از راه دور آنان را دعا می کنیم!
شب نشینی در جهنم
دوستانی که همه عمر را در پای تخت سلطان! در تهران به سر نبرده اند و احیاناْ مدت زمانی را در شهرستانهای ممالک محرومه ایران دستی بر آتش سیاست داشته اند٬ اذعان می نمایند که این آتش در این مناطق بسیار سوزاننده تر از نوع تهرانی آن است. یک شهرستان ۲۵۰ هزار نفری را در یکی از استانهای مرزی ایران در نظر آورید٬ و این را نیز در نظر بگیرد که بودجه اختصاص یافته به نهادهای نظامی و امنیتی در اینگونه استانها الی ماشاءا... زیاد است( و چون جمعیت کم و فعالیت سیاسی نادر و برادران عاطل و باطل مانده اند٬ ظهور یک فعال سیاسی برای عزیزان در حکم جشن تولد است و باور کنید اگر مقامات بالا اجازه می دادند در جردیده وزین همشهری تهران آگاهی جذب فعال سیاسی با پورسانت عالی به چاپ می رساندند٬ تا برادارن از خماری درآیند و دل سیری شنود٬بازجوئی و... نمایند)٬ و بر مطلب بیفزاید که فرهنگ سیاسی جامعه در اینگونه نقاط ایران فرهنگی یاجوج ماجوجی است و برای عزیزان تهرانی غیر قابل تصور٬ و مخلص کلام اینکه انسان سیاسی(به معنای انسان حساس به امر حکومت و ...) در مناطق اینچنینی به شدت کم یاب است. حال تصور کنید٬ شخص و یا اشخاصی در چنین منطقه ای اقدام به فعالیت سیاسی و مطبوعاتی نمایند٬ آنهم فعالیتی که چندان در خط ولایت حضرات نباشد.... البته اشتباه نکنید٬ منظورم همان اصلاح طلبی بخور نمیر! دوستان است والا تصور جمهوری خواهی٬ کمپین٬ چپ و... در اینجا امری ممتنع الوجود! و نعوذ بالله از ذات باری هم بعید می دانم برآید!. نکته مهم در اینجا( منظور عمده شهرستانهای ممالک محرومه است) این است که یک فعال سیاسی و مطبوعاتی در طول ساعاتی که خورشید در آسمان است در انجام هرگونه کنش سیاسی و یا چاپ هرنوع مطلبی در جریده خود آزاد است و شما می توانید از آزادی خود در این ساعات کمال لذت را ببرید٬ اما افسوس که لاجرم خورشید هم زمانی غروب می کند٬ و شبی هم در کار است٬ آنوقت تو می مانی و برادران( از نوع رسمی و نیز نوع مشهور لباس شخصی) و حضرت عزرائیل!٬ و وضعیت مصداق این ضرب المثل می شود که٬ در طول روز گذاشتیم سی خودت بچرخی ملخک٬ آخرشب به دستی ملخک!٬ اما حاکمان شب آن قدر هم که شاید فکر کنید بی انصاف نیستند٬ و متناسب با چرخیدن و یا به تعبیر دوستان تهرانی متناسب با کنش سیاسی شما٬ درباره تان اقدام می نمایند. اگر شما از لیدرهای آشوبهای شب سهمیه بندی بنزین باشید شبانه شما را محترمانه از خانه بیرون می کشند و در اماکن مربوطه تا سر حد مرگ و ملاقات ملک الموت استخوان هایتان را قل قلک می دهند٬ اگر سردسته شورش نباشید و کنش روزانه شما نوشتن مختصر مقاله ای باشد احتمالاْ در منزل مزاحم شما نخواهند شد و در ترددهای شبانه تان مختصر نوازشی خواهید شد( در حد ۲۰ تا ۳۰ روز استراحت!) و مخلص کلام اینکه بنا بر نوع فعالیت روزانه تان است که نوع پذیرائی شبانه تان معلوم می شود!٬ این همه زور زدم تا بگویم در شهرستانهای این مادر شربخت وطن٬ شب ها عجب ضیافت هائی برای مختصر فعالین سیاسی آزادی خواه برپاست٬ و به راستی این وضعیت فعالان سیاسی در شهرستانهای ایران را چیزی جز " شب نشینی در جهنم " می توان نامید؟.......